کدامين سو
این عکس احتمالا هیچ ربطی به این نوشته ها نخواهد داشت. نشسته ام. اتاقم گرمترین نقطه ی روی زمین است گمان کنم. یا حداقل کمی واقع بینانه تر ، گرمترین نقطه ی خانه مان ! کولر هم که جزو اقلام ممنوعه ی خانه ما ست .صدای پنکه ی قر قرویم هم که هی برای خودش می چرخد ، عادت شده البته. صدای خسرو هم گذاشته ام شعر بخواند همینطور. نامه هایی به ریرا را ...کمی آن ور تر احتمالا اگر بیرون بخزم ، حداقل هوای بهتری نصیبم خواهد شد.ولی از هجوم اخبار و بحثهای سیاسی معمول خانه ، فراریم ...حداقل الان. کمی وبلاگ خونی و جمع کردن تمام خرده ریزهایی که دوست دارم در کنارم.. کمی فکر به احساس لعنتی متفاوتی که دارم تجربه می کنم این روزها .. ۴ تا کتاب روی هم گذاشته ام این گوشه. این عادت شروع کردن چند تا کتاب با هم ، مال روزهایی است که خیلی گیجم. حالا مانده ام از ١٩٨۴ تا به خاطر یک فیلم بلند لعنتی ! کدام رو ادامه بدم. بماند کارهای روی هم خروار شده ، که فکرشان هم حالم را به هم می زند. کمی فکر به این احساس لعنتی لعنتی متفاوت. روز چندان خوشی نبود. این همه صفحه های مجازی رو بخونی به دنبال کلمه ای که بگوید دوستت احتمال کمی واسه ی بیماری ام اس داره. و این درصدهای لعنتی ۶٠% و ٧٠ % که همه جا تکرار شدند و احتمال کم را با خودشون به گور بردند...اینکه بهش قول دادی زنگ بزنی و بگی یه پلاک مغزی چند درصد احنمال ابتلا به ام اس داره و بعد بنشینی با خودت هی حرف بزنی اگه ایمان داشته باشی ، می شه از این درصد ها فرار کرد. که می شه به خیلی چیزها ایمان داشت و به نوعی به خیلی چیزها آویزان موند و امید داشت و حتی نتیجه هم گرفت. ...بعد فکر می کنی راجع به تمام شک ها و حرفهایی که همیشه زده ای . چیز زیادی باقی نمی ماند برای آویزان شدن. خیلی وقت است که معلق مانده ای. شاید تنها وجود حضوری به نام خدا ، در انتها مانده برایت. بعد فکر می کنی که چطور می تونی به یکی از عزیزترین دوستات امید بدی در حالیکه خودت معلقی؟ این وسط ، این احساس لعنتی متفاوت که مانده و می خراشد ذهن را. کتاب تاریخ ادیان را هم گذاشته ام همین کنار. از همان هاست که نا تمام مانده . به داستان طوفان سومری ها فکر می کنم . به مردی موسوم به اوتنا پیش تیم یا شاید همان نوح. به طغیان معمول دجله و فرات شاید و نه کل زمین. و اینکه تمام ماجرای انسانها یکی ست . تنها انگار کمی مدرن تر شده ایم. ...فقط کمی ... انگار شاخ و برگ های اضافی را فقط زده ایم . چه فرقی دارد خدایان به خشم و جنگ در بیایند و دنیا را سیل بردارد یا یک خدا . ته تمام اینها همان نیاز به داشتن یک پشتیبان مگر نیست؟.حالا چه اسطوره ای باشد و داستان گونه ، چه مدرن تر و منطقی تر. شباهت ها بیشتر از آنچه که انتظار داشتم ، هستند. و این ترس و تعلیق آدم را بیشتر می کند. و این یعنی اینکه این دستاویزهای لعنتی دارند هی دور و دور تر می شوند. این میان هم این احساس متفاوت این روزها. باقی کلمات را هم احتمالا باید بگذارم برای همان وجود یک خدای همان انتها. شاید راهی به جایی باز شود. انگار عکس چندان هم بی ربط نیست. شاید سلف پرتره ای چیزی از خودم باشد! شاید هم انسان ......تنها! می نشیند در همان گوشه ی همیشگی و فکر می کند ....این بار دیگر در بازی نور و سایه ها گم شده است...

| Design By : Night Skin |

